یادداشتهای نویسنده

وقتی نگاهت می کنم از دنیا سیر میشوم ...... چقدر باید این خراب شده بیرحم باشه که عزیزان را به زور از هم جدا کنه .... نگاهایی که سالها درهم تنیده و به یکباره از هم جدا شدند و دیوانه آنکس که بی تاب نباشد .... دیوانه  آنکس که ادعای صبر کند .... این صبر اجباری ... این صبر ناخواسته ..... وای که برجای تو باید به دیوار نگاه کنم ..... باید با دیوارحرف بزنم ..... باید خون دل بخورم، بگم دلخوشم .... نه بهتره بگم سرخوشم....

ناآرام تو هستم یا خودم .....  اینو تو بهتر میدونی ..... چون درک تو بالاتر و بهتره ..... تو به خدا یک قدم نزدیکتری ..... چشمانت بی پرده به روی واقعیتها بازاست و من هنوز این جرات و دارم که چشمم بروی همه چیز ببندم .... من هنوزاین دنیا هستم و هنوز پوست مرا نکنده اند و قلب مرا از سینه چاک نکرده اند ..... که آنسوی دلم پیدا بشه ... ببینم دلم!!! این دلم آکنده ام فرشته نجات من است یا دیو مکاری که بیچاره ام میکند ..... نمیدانم سرچشمه این ناآرامی از کجاست ... از خودم یا ازتو؟ ..... قادربه تشخیص آن نیستم ..... و نمیدانم این مرثیه برای تو می سراید دل یا برای خود..... در مجلس ماتم تو نشسته ام.....  نشسته ام به تو فکر میکنم اما به حال خودم گریه میکنم و هرزگاهی لبخند تلخی میزنم ..... تا بگم من هستم و نفس هست و زندگی هست ..... اون لحظه دروغترین لحظه من است که غم را پشت پرچینهای لبخند قایم میکنم ...... تا بگم من آدمم و آدم باید صبور باشد ..... ولی نیستم و این فقط یه ادعاست .... یه ادعایی بر خوب بودن و نمای قشنگ داشتن .....

تو فقط یه بهونه ای برای گریستنم شدی ....یه باریکه راهی برای روان شدن احساسم... یه ترنمی برای گذراشکم ....اشکی که تا بودی ازت پنهون میکردم .... اشکی که آبرویم بود ..... و نمی خواستم تو ببینی و تظاهر میکردم از زندگی راضیم ......  

ترا دوست داشتم و این نوعی از دوست داشتن دیگر بود که با همه دوست داشتنها فرق میکرد ...... ترا دوست داشتم و نتونستم هیچوقت به زبون بیارم ..... هرچه موهایت سپیدتر میشد من عاشقتر می شدم و غمگین تر ..... تو را دوست داشتم و دوست داشتن تو نوعی دیگر از دوست داشتن بود .... نوعی دیگر از عاشقیت .....

تمام کودکیهات و دوباره مرور میکنم میشم اون بچه شش ساله دست تو دست برادرش ..... هلم هن .... هلم یوخ... هلم هن ..... هلم یوخ .... مست  مست ... شاد و سرمست ... آخه دوست داشتن هم حدی داره ...... من به آخر خط رسیدم..... گلیر .... گدیر .... میاد ... میره .... یعنی چی حالا اگه به جای میاد یه کلمه دیگه می گفتیم چی میشد فرقی میکرد؟...ممممم مثلا گلیر به جای میره میشد چی میشد این کلمه ها یعنی چی که بکار می بریم .... می تونست هر کلمه ای به جای اینها به این معنی به کار برده بشه.... درک کودکانه ما دنبال چی میگشت ..... زهرا حالا اگه به جای میره یه کلمه دیگه می گفتیم و همین معنی را میداد چی میشد؟ ....

هیچی نمیشد .... حالا دونستم که هیچی نمیشد ..... تو رفتی و من تنها موندم می بینی که چیزی نشد جانم ...... کاش مرگ هم یه کلمه دیگه میشد یا آفریده نمی شد ..... یا چیزی بنام مرگ به ذهن خدا هم خطور نمی کرد ..... اونوقت چی میشد .....

/ 0 نظر / 10 بازدید