یار دبستانی من .....

 

 

یار دبستانی من.....

قلمم ، قلبم، شکست تمام پنجره های امیدم ،

وقتی که اجل مثل یه طوفان وحشی تو زندگی تو وزید ..... رنجیدم از هر چه که نامش را دنیا گذاشتند .....

بریدم از هر چه که نامش را دلخوشی نهادند،

 

لعنت بر این جدایی که گریبانم گرفت ....

لعنت بر این دنیا که بی تو دلتنگم.... 

بی تو تمام کودکیهایم را مثل مشق شب مرور میکنم .....

دستم گره خورده در دستای مهربانت........ در باغ و بوستان پرسه می زنیم .... می خندیم ............ و دوباره برای هزارمین بار گردن بند و گوشواره های مرا زیر سنگی قایم میکنیم که گم نکنیم ...........

نمیدونستم که روزی ناگهانی ترا گم میکنم ..... گم میکنم و دیگر هم پیدات نمیکنم ...... 

هر شب ترا از کودکی تا .... مثل مشق شب مرور می کنم ......

دست در دست تو لابه لای باغها می دویم .......... باز صدای پرنده ها را تقلید میکنیم .........  و می خندیم و صدای کودکانه مون را می شنوم .....

باز تو مدرسه دهکده با بچه ها دعوام شده گریه کنان دنبال تو میگردم که ازم حمایت کنی ....... بازم فردا نقاشی دارم .........ازت می خوام تا برام نقاشی بکشی ..... آخه بازم بچه شدم بلد نیستم نقاشی بکشم ....  

باز دست تو دست هم باهم می خونیم اون کلمه بی معنی  "هلم هن و هلم یوخ " را که بهونه خنده هامون بود ...... تا وقتیکه که به باغ برسیم ..... تا وقتیکه به خود بیآم ....

به خود میام و می بینم من مونده ام و یه سینه پر از حسرت  و دلتنگی ....

من مونده ام و  تصویر تلخ و شیرین رفتن تو ....

من مونده ام و تصویر یا حسین گفتن مردم بر سر مزارت ..... من مونده ام و تصویر مادر بیچاره ام که چون مرغ سرکنده در بهشت زهرا پا برهنه پی عزیزش می دوید.....

چه با افتخار می رفتی ..... برای اولین بار بهت حسودیم شد ..... چه با وقار دستای مردم می رفتی .....

 

آن یار کزاو خانه ما جای پری بود

سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

/ 0 نظر / 14 بازدید